
دو ماهگی ات هم گذشت پسرکم!
و من با انباشتی از حرفهای ناگفته روبروی کامپیوتر نشسته ام و نمی دانم چقدر به من وقت می دهی تا کدامشان را برایت بنویسم.
الان هم در بی حالی بعد از تزریق واکسن دو ماهگی ات به سر می بری. و دل من و پدرت را بردی برای این بی حالی تب واکسنت.
پسرم حرفها در دل دارم. حرفهایی که فرصت نوشتنشان فراهم نمی شود. هر چند گاهی که در فضاهای کوچک خالی که بین سیکل پوشک-شیر- خواب تو و کارهای خانه در ذهنم ایجاد می شود وقتی به نوشتن فکر می کنم می دانم که نخواهم توانست آنچه در وجودم جاری شده است را در قالب کلمات بگنجانم و اگر هم چنین کنم نمی دانم چقدر در انتقالشان موفق خواهم شد. می دانم که قطعا آنچه هست را در بر نخواهد گرفت ولی می خواهم بنویسمشان. برای تو. برای خودم تا نقطه ای باشد برای بعدها که از این روزها دور و دورتر شدم تا حس هایم را با این نقطه مبدا بسنجم.
عزیزکم! در عالم حقایقی جاری است که کشف شدن هر کدامشان بهایی دارد. هر چه حقایق با ارزش تر بهایی که باید برای آن پرداخت به مراتب سنگین تر و لذت جاری در وجودت عمیق تر و زیباتر. گاهی از جسمی که دوست داری می گذری و آن را به کسی هدیه می دهی. حقیقتی از عالم هستی را درمی یابی و لذتی در وجودت جاری می شود. گاهی از جان شیریینت می گذری و فدایش می کنی که لذتش عمیق تر از لذت قبل و حقیقتی عمیق تر را در می یابی. گاهی از آبرویت مایه می گذاری و فدایش می کنی که باز هم لذتی عمیق و حقیقتی شیرین. من جواب خیلی سوالهایم را الان پیدا کرده ام پسرکم! اینکه چرا به دنیا می آییم که پاسخش پیچیده تر از آن است که بتوان بیانش کنم یا در قالب سطرها در آورمش. حقیقتی است که هر کس اگر بخواهد در جانش ریخته می شود. شاید روزی تو در یابیش. حتی زیباتر از آنچه اکنون در ذهن من شکل گرفته است. فقط همین قدر بگویم که الان به گونه ای دیگر به دنیا و آدمها می نگرم. تکاپوهایم جهت دار شده اند انگار. غصه ها و شادیهایم انگار معنا پیدا کرده اند. می توانم بفهمم چگون می توان در سختی شدید(به زعم دیگران) قرار داشت و لذتهایی بسیار شیرین را با عمق جان لمس کرد. انگار "ما رایت الا جمیلا"ی زینب کبری را در مواجهه با یزید می فهمم. چرا که همیشه در مناسبت این جمله با زنی با آن همه داغ در کربلا و پس از آن مانده بودم. گاهی می گفتم این جمله را فقط در مقام جواب یزید و در برابر زخم زبانهایش گفته تا دلشادی یزید را از او بگیرد. ولی الان می فهمم که واقعا زیبا می دیده است. گفتم که در عالم حقایقی است که دریافتن و دیدنشان بها می طلبد. چه بهایی با ارزش تر از جان فرزندان فاطمه و اسارت خاندان پیامبر و... فقط خدا می داند که چشمان زینب به دیدن چه حقایق زیبایی باز شده بود.
فرشته کوچکم! شاید این روزها که من و تو و پدرت کنار هم زندگیمان را مدیریت می کنیم و از طوفان حرفها و کارهای دیگران خودمان را رها ساخته ایم زندگیمان از بیرون سخت و سنگین به نظر برسد. گاهی استیصال را در وجود خودم می بینم وقتی نمی توانم سرعت پاسخگویی به نیازهایت را با سرعت انجام کارهایت و کارهایم و کارهای خانه وفق دهم. و این استیصال را شاید به وجود پدرت هم منتقل کنم. ولی با همه کم وقتی ها و گاهی بی خوابی ها اعتراف می کنم که این روزها عزیزترین و زیباترین روزهای زندگیم هستند. قبل از این هرگز چنین تجربه های شیرینی نداشته ام و آرزو می کنم این مسیر سبز هر روز برای ما سبز تر و با شکوهتر باشد و ظرفیت پذیرش این همه لذت را خدا در دلم باز کند. آمین
مناظر زیباست ولی ترس از ارتفاع هنوز در وجودت باقی است!!
و فرصتی است برای آنکه تمام پتانسیل های روحی ات را به کار بگیری برای لذت بردن از لحظه ها.

این روزها را هرگز فراموش نخواهم کرد. روزهایی که همه کارهایم به طرز فجیعی فست مشن شده اند!!بارها شده است که در حین ظرف شستن یا شیر دادن به پارسا یا غذا درست کردن یا لالایی خواندن برای پارسای نازنینم سعی کرده ام مطالبی را که در ذهنم چرخ می زند مرتب کنم تا بنویسمشان ولی فرصت همین نوشتن اگر باقی باشد چقدر خوب می شود! بعضی روزها کامپیوتر را روشن کرده ام که یعنی امروز باید بنویسم ولی خوب وقت نشده است!! وقت هایی شده است که یک دستم پارسا است و دست دیگرم دفترچه کوچکم و می نویسم. دفترچه ای که هنوز فرصت انتقال مطالبش به اینجا را پیدا نکرده ام. خلاصه که یک چیزی از کمبود وقت شنیده بودم که الان با تمام وجود دارم درکش می کنم. در این زمینه و خیلی زمینه های دیگر هم انگار یک جورهایی از علم الیقین به عین الیقین رسیده ام!!
وقتی سیکل پوشک شیر باد گلو گرفتن و خواباندن پارسا به انتها می رسد اگر دوباره به ابتدای این سیکل نرسم آنقدر بدو بدو می روم دنبال کارهای خانه که خودم هم در سرعت عملم می مانم! با تمام خستگی وقتی کارهایم تمام می شود و پارسا هم بیدار می شود و سرحال است و دلش بازی کردن می خواهد دلم نمی آید لحظه ای از این وضعیت را از دست بدهم. می روم سراغ دوربین و به خیال خودم می خواهم لحظه ها را ثبت کنم ولی هیچ دوربینی نمی تواند حس های جاری در آن فضا را ثبت کند. مثلا حسی که با اولین خنده های امروز پارسا در وجود من و پدرش ریخته شد یا حرفهایی که این روزها با چشمها بین من و پارسا رد و بدل می شوند.
...و اینها همه شاید بخش کوچکی از انقلاب مادرانه* باشد
*این تعبیر مامان هنا است که تعبیر خیلی قشنگی است
این لحظه تقریبا اولین فرصتی است که می توانم برای تو بنویسم. با وجود اینکه می شود از این فرصت برای خوابیدن و چرت های کوتاه استفاده کرد و انرژی ذخیره کرد برای شب بیداری هایت. ولی دلم نمی آید الان که حرفهایم تازه تازه است جایی ثبتش نکنم تا روزی روزگاری یادم باشد که چه روزهایی بر ما گذشت.
پسرم پارسای نازنینم روزهای سختی را باهم پشت سر گذاشتیم. روزهایی که لحظاتی مرگ را در یک قدمی خود یافتم. روزهایی که وابستگی شدید تو به شیره جانم که لحظه به لحظه آن را از من طلب می کردی رمقی برایم باقی نمی گذاشت تا به دیگر حوائجت پاسخ دهم. بی خوابی ها و شرایط روحی خاصی که نزدیک ترین کسانم در جانم ریختند هم از طرف دیگر از من جز جسدی که لحظه به لحظه فقط با یاد تو جان می گرفت باقی نگذاشته بود. و من مانده بودم در انبوه این تلاطم ها و خدایی که لحظه به لحظه امیدم می داد و راهبر راهم می شد و شیطانی که لحظه به لحظه نا امیدم کرد. گویی وجودم عرصه مبارزه ای شده بود بین شیطان و نیروهای قدسی. و خدا اینگونه بر من مقدر کرده بود که امیدم از همه جز خودش منقطع شود تا او را در نزدیک ترین و زیباترین حالت ممکن بیابم و نمی دانی که لمس همین حقیقت چقدر برایم همه چیز را شیرین می کرد.
پسرم بارها در این شب ها و روزها که شاید فقط بی یک ساعت خواب انرژی گرفته ام به اعجاز مادر بودن فکر کرده ام و این همه توان و انرژی فوق تصوری را که خدا دارد در وجودم می ریزد. این روزها انگار کسی حالاتت را به من می گوید. تفاوت گریه هایت را می فهمم و این برای خودم هم عجیب است. وقت هایی که با شنیدن صدایم آرام می شوی می خواهم از شادی قالب تهی کنم. نگاههایت می گویند که تو مرا می شناسی. هرگز لبخند روز دوم تولدت بعد از نوشیدن شیرت را فراموش نمی کنم.
پارسای من! تو برای من دنیای قشنگی را به نمایش گذاشته ای. با تو فهمیدم که آدمها چقدر کوچکند . خدا چقدر بزرگ است. با تو فهمیدم که که در کل عالم هستی فقط یک نفر شنوای حرفهای دل آدمی است و اوست که می تواند بی پرده مهمان دل شود و راه را لحظه به لحظه برایت روشن کند. تو تعبیر روشن خواب من بودی. تکیه گاه محکم من در طوفانهای متلاطم شن که بلند می شدند همه هستی را فرا گرفته بودند. چگونه می توانم سپاسگزار این همه موهبت باشم که به واسطه وجود تو در جانم ریخته شده است؟ تو برای من عزیزترین موجودی که لحظه به لحظه خود را مامور مراقبت از تو می دانم. من مامور ایجاد آرامش و امنیت برای فرزندم بودم و هستم و به هر عملی که در همین راستا انجام داده ام تا ابد افتخار خواهم کرد.
مادرت- ۶ آبان ۸۸
ساعت ۱۱ شب
از دعای خیر شما ضعف جسمانی ام رو به بهبودی است انشاا.... . ممنون الطافتان.
حال پارسای ما هم خوب است. خدا را شکر.
می خواستم عکسی آپلود کنم که با این سرعت دیزلی دیال آپ خانه و کمبود وقت اساسی من امکانش فراهم نشد. شاید وقتی دیگر.
همچنان دعایمان کنید.![]()
![]()
خدا را از این همه لطف و محبت بی پایانش که به ما ارزانی داشته شکر می کنیم که چشمان ما را با آمدن او روشن کرد و از همه دوستان و آشنایان که در این مدت با نوشته هایشان ابرازمحبت نموده اند تشکر می کنیم.
و از زبان مادر مریم مقدس آنگاه که او بدنیا آمد دست به دعا بر می داریم که :
وِإِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ(آل عمران-36)
(و او و فرزندانش را از شيطان راندهشده به تو پناه مىدهم) آمین
این نوشته توسط پدر مسافر کوچولو (محمد پارسا) نگاشته شده است.
شاید این آخرین باری باشد که در چنین وضعیتی برایت می نویسم. امروز که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم که این آخرین روز از روزهای انتظار دیدار پسرکم است. کمتر از ۲۴ ساعت دیگر مهمان دستهایم خواهی بود(انشالله). این را به دستهایم قول داده ام. به زودی همین پاهای کوچکی که این روزها بی تاب فضایی بزرگترند را جمع می کنی و به این دنیا می آوریشان و من می توانم لمسشان کنم.
دو سه روزی است که من و بابایی ات (و البته بیشتر بابایی ات) به امورات تمیز کردن منزل مشغولیم تا خانه برای آمدنت حاضر و آماده باشد. و البته مدام در زنگ های تفریح رفع خستگی صدای عروسکهایت را در می آوردیم و کلی کیف می کردیم از صداهایی که شاید در شرایط عادی هیچ حسی را در وجودمان بر نمی انگیخت. و حالا خانه آماده حضورت شده است مهمان نازنین خانه ما! یک سجاده کوچک هم برایت پهن کرده ام و رویش را دو شمع کوچک و یک قرآن گذاشته ام و یک آینه و ظرفی آب.
امروز صبح که مثل همیشه با نور اتاقت که بر صورتم می تابید از جا بلند شدم و به سمت اتاقت آمدم وقتی چشمم افتاد به این سجاده کوچک یک باره گرمای اشک را بر روی گونه هایم احساس کردم. داشتم بی امان اشک می ریختم! خودم هم نمی دانستم دقیقا چرا؟! انگار وجود فرشته گونت را بر روی سجاده ات حس کردم که دستهایت را بلند کرده بودی به سمت شعاع های نوری که ردشان از پنجره اتاقت پیدا بود و داشتی معصومانه دعا می کردی. برای خودت برای من برای همه فرشته های کوچک آسمانی. دلم ظرفیت حس این همه معصومیت را یکجا نداشت. من هم دستهایم را به سمت همان شعاعهای نور دراز کردم ولی تصور فاصله بین معصومیت تو با وجود خودم حسی خاص تر را در وجودم می ریخت. آنقدر که دوست داشتم ساعت ها همانجا کنار سجاده ات بنشینم و اشک بریزم. فارغ از همه فکرها و حرفهایی که این روزها اطرافم را گرفته است و از یادم می برد قدر دانستن این لحظه های آخر همراهی لحظه به لحظه مان را.
فرشته نازنیم من! چیزی تا صفر شدن زمان این دنیای ات باقی نمانده است. بی صبرانه منتظر این صفر طلایی زندگیم هستم.
می خواهم بنویسم. خودم هم نمی دانم دقیقا راجع به چه. شاید دلم بخواهد راجع به بارداری بگویم. تصوراتی که قبل تر ها راجع به این ایام داشتم و اکنون که خودم آن را تجربه کرده ام طور دیگری راجع به آن فکر می کنم. من الان می دانم که دوران بارداری فقط یک دوران نه ماهه ای که باید بگذرد نیست. مثل هر دوران دیگری در زندگی می تواند پر از خاطره های رنگی و قشنگ باشد. حتی قشنگ تر از دوران های دیگر. شاید به شکل ظاهری وصل شدن وزنه ای ۱۲-۱۰ کیلویی به انسان بسیار ملال آور باشد ولی کافی است به حس های مادرانه ای که آرام آرام در وجودت جوانه می زند اجازه بالیدن دهی آنوقت می بینی همین وزنه برایت بهترین و دوست داشتنی ترین عالم می شود. و آنقدر با وجودش انس می گیری که جدا شدنش از وجودت برایت سخت هم می شود. همه چیز به حس آدم بر می گردد. گاهی آدم خودش هم باورش نمی شود که خدا این همه قدرت پنهان در وجودش به ودیعه گذاشته که تا شرایطش ایجاد نشود ظهور پیدا نمی کنند.
این روزها به زایمان هم فکر می کنم. فرآیندی که سالهاست به مدد تعریف های خواهران بزرگترم از تجربیاتشان برایم شبحی ترسناک شده است. ولی الان می توانم حس کنم که تمام همان تعاریف با همان غلظت هم می تواند لذت بخش باشد! فقط کافی است که به چیزی ورای این ظاهر هم فکر کنی. و اینکه خداوند آستانه تحملت را خیلی خیلی بیش از آنکه فکر کنی قرار داده است. انسان موجود عجیبی است. بعضی شرایط ظاهرا سخت وقتی خدا در دورنت حس های قشنگ جاری کند نه تنها ملال آور نیست که حتی شیرین هم می شود. و من این مساله را قبل تر ها تجربه کرده ام. مثلا درس خواندن های نیمه شب دوران دبیرستانم صدای مامان و بابایم را در می آورد و نگرانشان می کرد از خسته شدنم ولی برای من حتی همان موقع ها هم لذت بخش بود. به یاد آوردن همین تجربه های کوچک و دوست داشتنی ام و آخرین و تازه ترینش که همان بارداری است حس قدرت در وجودم می ریزد. با خودم می گویم که خدایی که لحظه به لحظه زندگی ام را خودش به دست گرفته این مساله را هم خودش به دست خواهد گرفت. و همین نکته مهم بوده است که همیشه آرامم کرده است.
و در این دقایق نود بارداری فکرهایم برای خودشان جولان می دهند. کمی در گذشته هایم سیر می کنند. کمی در آینده هایی که هنوز نیامده اند. کمی در همین موقع های سال پیش کمی هم در برنامه های معمول زندگی که باید در آینده ای نزدیک برای پارسای نوزادم پیاده کنم. و گاهی شادیها و نگرانی هایی در وجودم به هم گره می خورند. خوب می دانم خدایی که در همین نزدیکی است تنهایمان نخواهد گذاشت.



وقتی یکی از روزهای اوایل مهرماه از خواب بیدار می شوی و فکر می کنی به اینکه هر سال در چنین مواقعی از سال در چه حالی بوده ای و الان در چه حالی شاید زیاد بیراه نباشد که دلتنگ هم بشوی. همیشه اوایل مهر یک جورهایی برایم به معنای شروع فعالیت های جدید بوده است و در عین حال تغییر فصل از تابستان به پاییز کمی دلگیرکننده. حالا صبح ها که از خواب بیدار می شوم فعالیت و تکاپوی خاصی برای انجام دادن ندارم ولی انگار آن دلگیری صبح های پاییزی هر ساله کماکان باقی است. آنقدر که اصلا دلم نمی خواهد از رختخواب بلند شوم. گاهی ترجیح می دهم همانجا دراز کش به سقف و ساعت نگاه کنم و خیره به عقربه های ساعت برای خودم فکر کنم. راجع به چی اش مهم نیست. مهم این است که دل گرفتگی ام آنقدر هست که نمی خواهم وضعیتم هیچ تغییری بکند. اگر بیدار شدن پسرکم و تق تق زدنش به خانه دلم نباشد که فکر کنم بالکل همانجا میخکوب بمانم تا شب!!
روزهای زیادی تا آمدن پسرکم نمانده است. کار خاصی برای انجام دادن ندارم این روزها. میل به خواندن کتاب هم ندارم دیگر. انگار از معلومات تئوری خسته شده ام و در انتظار کیس نازنین عملی ام هستم تا بتوانم همراه با خودش گفته ها و شنیده هایم را پیاده کنم.
گاهی اوقات احساس عذاب وجدان می کنم از اینکه از ۷ ماهگی تا الان چرا از این فراغت استفاده مفیدی برای کارهایی که شاید بعد از این فرصت انجامش را نداشته باشم نکرده ام و یک نیروی نجات دهنده درونم سریعا به دادم می رسد با این مضمون که من با این حجم و با این احوالات آخر بارداری توان تمرکز طولانی مدت بر روی کارهایم را نداشته ام. اگر هم کاری را شروع می کردم نیمه کاره باقی می ماند و در آخر اعصاب خوردی انجام نشدنش بیشتر آزارم می داد. به علاوه فراغت این دو ماهه واقعا برای پذیرش شرایط جدید برایم لازم بود. خلاصه که عذاب وجدانمان این طوری کمی می پرد!!
در این اوضاع و احوالات پیام دوستان عزیزم که جویای حالم می شوند واقعا برایم سرشار از انرژی است. از همه شان و از همه تان واقعا ممنونم.
پ.ن: خانم دکترمان ۱۳ مهرماه وقت داده اند برای زایمان. این شب های باقیمانده می رویم پیاده روی. درختانی که رنگ برگهایشان به زردی می رود و مسیر نگاهم را تا ماه به نیمه رسیده آسمان پر می کنند حتی برگ های زرد پاییزی که زیر پاهایم خشی صدا می کنند هم برایم سرشار از انرژی اند و توان. برای روز موعودی که ۸-۷ روز دیگر فرا می رسد.